تبليغاتX
خیانت

خیانت

سلام

حالا فکر می کنید من هم خیانت می کنم مطلب نمی

   زنم نه این قدر خیانت زیاده که نمیشه نوشت


 

نوشته شده توسط در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 ساعت 23:45 موضوع | لینک ثابت


کم رویی..........

كمرويي شرايط ناتـوان كنـنده اي براي اغلب افراد پـديـد مي آورد و مانع از ايفاي نقش در موقعيتهاي اجتماعـي و بيان دلمشغوليها و درخواست ازدواج از شخص مــورد علاقه خود ميگردد.

واقعيت اين است كه اغـلب انـسـانـهـا دقـيـقـا" از هـمـان شخصيت دلخواه طـرف مقابلشان برخوردارند ولي بدليل كمرويي و ترس، از بـيـان درخـواسـت ازدواج طفره ميروند و اغلب توسط معشوقه اشان مورد شكوه و شكايت قرار ميگيرند.اينگونه افراد فقط به ملاقات و قرارهاي عاشقانه اكتفا كرده و گام بلندتري بر نميدارند . اگـر كمرويي شما را از رسيدن بفرد مـورد علاقه تان بازميدارد به مـطـالـعـه خود ادامه داده تا بياموزيد چگونه ميتوانيد بر آن چيره شويد.

شماره 10

با دوستان خود تمرين كنيد عامل اصلي در كمرويي، ترس از عدم پذيرش (طرد شدن) اسـت. ايـن عـامـل را تـوسط نزديك شدن و برگزيدن فردي بـراي دوسـت و يـا بـرادر خـود از ميان برداريد. از آنجايي كه غرور خودتان در معرض خطر نمي بـاشـد كـمتـر از نـزديك شـدن حـذر خواهيد كرد. شما خـواهيد ديد كه مسئله شاقي نيست و خواهيد خواست در فرصـت بـعد بـراي خـودتـان نامزدي را انتخاب كنيد.

شماره 9

مراحل را آهسته طي كنيد انتخاب همسر را همچون برنامه اي 12مـرحله اي در نظر بگيريد. بـا يـك لـبـخـنـد شـروع كنيد، به تمام افراد نشان دهيد (نه تنها به دختران جذاب و زيـبا) كه شـمـا صـميـمـي و قابل نزديك شدن مي باشيد. در روزهاي بعد با گفتن سلام جلو برويد. چـنـد روز بـعـد از آن در گـفـتـگويي كوتاه شركت كنيد. به كار خود ادامه دهيد تا بتدريج با ديگران صميمي گرديد و خواهـيـد ديـد كه بـه آن دشـواري كـه ميـانديـشـيد نيست. هرگاه اشتباه بزرگي مرتكب شديد آن را فراموش كنيد. اغـلب افـراد بخشنده تر از آن چه شما تصور ميـكنـيـد هستند.

اگر شخص موردعلاقه شما زيبا است و اين باعث وحشت و دست پاچگي شما ميشود مراحل "ميزان زيبايي" را بتدريج طي كنيد: با نزديك شدن به فردي با زيبايي معمولي و متوسط كه نسبت به آنها اعتماد بنـفس داريد شروع كنيد. هنگامي كه با آنها احساس راحتي كرديد بسراغ فرد زيبا تري برويد و به همين منوال ادامه دهيد.توجه داشته باشيد كه نزديك شدن بفردي لزوما" نبايد جنبه عاطفي داشته باشد مثلا"ميتوانيد در مباحثات علمي و يا موضوعات كاري با او شريك شويد.

شماره 8

به افراد به ديد ابزارهاي جنسي ننگريد هنگامي كه با يك فرد صحبت ميكنيد به وي به چشم يك نشـان پـيـروزي جـنـسي نگاه نكنيد بلكه به عنوان يك انسان همانند خودتان وي را تصور كنيد. در نـظـر گرفتن مـحـض مسائل جنسي در نزديك شدنتان نمايان خواهد گشت و خانم ها قادر هستند آقـاياني را كه تنها با انگيزه جنسي قدم برميدارند را تشخصي دهند.

شماره 7

اشخاص را زياد بزرگ نكنيد همانند نكته فوق، اهميت ويژه اي را بفردي كه با وي صحبت ميكنيد قائل نشويد. هرگاه اينگونه جلوه دهيد كه او براي شما بي اندازه ممتاز ميباشد، او نيز شروع خواهد كرد به همين منوال فكر كردن. به وي بعنوان يك انسان با تـمـام مـعايـب و خـصـوصـيـات يك فـرد عادي نـگاه كنيد. گفتگو كردن در حالت برابر، بسيار دلپذيرتر از صـحبت كردن با تـكبر و يا با چشم حقارت خواهد بود.

شماره 6

توقعات خود را كاهش دهيد هنگاميكه با فردي صحبت ميكنيد انتظار هدف غـايي خود را در سر نداشته باشيد. تنها با جريان كار همسو گرديد. شـگفت زده خواهيد شد كه به چه سادگي همه چيز هموار مي شود. اگر شما در اين انديشه نباشيد كه حتما" بايد در انتها به چـيـزي دسـت پيدا كنيد و خونسردي خود را حفظ كنيـد، در پـايـان به نـتـيجه دلخواهتان خواهيد رسيد.

شماره 5

همه چيز را بخود نگيريد اگر مي خواهيد در گزينش همسر كامياب شويد، لزومي ندارد شما هر اظهار عقيده اي مانند شوخي و طعنه هايي كه طرف مقابل احتمال دارد بسوي شما روانه كند را بعنوان يك توهين بخود تلقي كنيد. مردم اغلب چيزهايي را ميگويند كه هيچ مقصود و منظوري از آن ندارند. وقـتـي كـه آنها آزاري به شما نمي رسانند، برخـوردن لـزومي ندارد. هرچند گاهي اوقات مردم نـظـرات نـابـجا و بي موردي مي دهند كه در اين حالت شما مي بايد قاطعانه از خودتان دفاع كنيد.

شماره 4

گوش دادن را بياموزيد همواره شما صحبت نكنيد اجازه دهيد ديگران هم در مـورد خـودشـان مـدتـي پـرحــرفي كنند. چيزي بخصوص خانم ها بسيار دوست دارند. سـوالات سـرگشـاده اي بـپرسيد كه احتياج به پاسخ طولاني دارند و خودتان بنشينيد و تنها گوش دهيد. هـرگـاه گـفـتـگو در حال از آب و تاب افتادن بود موضوع جديدي را آماده داشته باشيد.و براي كاهش سختي باز كردن سرصحبت همواره موضوعات آغاز گر در اختـيـار داشـتـه باشـيـد تا گفتگو از آب تاب نيافتد.

شماره 3

با افراد بسياري صحبت كنيد از گپ زدن با هرشخصي كه ملاقات مي كنيد ابا نداشته باشيد. از پير زن سالخورده اي كه براي خريد به بقالي آمده تا تحويلدار بانك. بقول معروف كار نيكوكردن ازپركردن است. اغلب مردم از عدم وجود ارتباط بين افراد ابراز تاسف ميكنند. بـنـابراين صميميت شما با اسقبال مواجه خواهد شد و اگر هـم چنـين نشد به آن اعتنا نكنيد. افرادي كه با شما با تكبر رفتار مي كـنـند احـتـمالا انـسـانـهاي كـمـرويـي هسـتـند كه هيچگاه جسارت غلبه بر كمروييشان را نداشته اند.

شماره 2

از طرد شدن نهراسيد قهرمانان برجسته مشت زني درحالي پا بميدان ميگذارند كه احتمال شكست برايشان وجود دارد. به همين ترتيب شما نبايد انتظار داشته باشيد هميشه موفق باشيـد. هيچ چيز 100% نيست. بنابراين رويـارويي با يك فرد را بعنوان يك تجربه آموزنده درنظر بگيريد. ترفند كار در اين است كه خودآگاه (تمركز حواس بخود) نباشيد. كمرويي، تـرديد و دودلي هنگامي رخ ميدهد كه شما به عيوب و نقايص خود فكر مي كنيد. در عوض افـكـارتـان را سراسر به شخصي كه در حال گفتگو هستيد متمركز گردانيد. هم شما اضطراب خود را از خاطر خواهيدبرد و هم اينكه طرف مقابل از توجه شما خرسند و مشعوف خواهد شد.

شماره 1

از خانه خارج شده و معاشرت كنيد به فعاليتهايي ملحق گرديد كـه هـمواره در ارتـبـاط بـا ديـگـران بـاشـيـد. مانـنـد بـاشگاه، كلاسهاي ورزشي، كليسا، انجمنهاي دانشجويي و كلوب هاي تفريحي. دراين محيطها همواره بايد اجتماعي بـوده و با مردم معاشرت كنيد. پس از مـدتي خـواهـيد ديد برايتان عادي و راحت مي گردد. از آن گذشته مـلاقات شما با افراد دلخواه و جذاب عملا تضمين خواهد شد. و ميتوانيد مطمئن باشيد با همسر مورد علاقه خود ديدار خواهيد كرد.

از شما شروع ميشود

هــنگامي كه كمرويي خـود را كـه مـستلزم پايـداري و گـذشـت زمـان اسـت پـشـت سـر گذاشـتيد خواهيد ديد به چه اندازه زندگي شما دچار تحول ميشود. در اين زمان با ترس كمتري به سراغ چيزهايي كه مي خواهيد خــواهيد رفت. در اينجا رازي نهفته اسـت: تا بحال اتفاق افتاده كه داخل اطاقي شويد و آن احساس دستپاچگي و اضطراب به شـمـا دسـت بـدهد. به خاطر داشـتـه باشـيـد كـه اغلب افرادي كه ملاقات مي كنيد خود آنقدر سرگرم و دل واپس اين ميباشند كه ديگران در موردشان چگونه مي انـديـشـند كـه ديگر متوجه شما نخواهند شد تا بتوانند درمورد شما قضاوت كنند

 


 

نوشته شده توسط در جمعه هفدهم فروردین 1386 ساعت 14:26 موضوع | لینک ثابت


دروغ های زنان..........

در اين بخش به10دروغ رايج زنان اشاره مي كنيم:

دروغ شماره 10

من تو رو همين جوري که هستي دوستت دارم

آيا واقعا" تصور مي کنيـد که او دوست ندارد هيچ تغـيـيـري در شمـا بـوجـود بـيايد؟ هيچ تغييري؟ ممکن است همسرتان خواستار تغییرات زیادی در شـما باشـد مگـر ايـنکه در ماه عسل بسر ببريد چون در اين زمان شما يک مرد کامل براي همسرتان هستيد. دير يا زود او متوجه اشتباه خود خواهد شد.

دروغ شماره 9

من عاشق رفت و آمد و معاشرت با دوستان تو هستم

گذشه از اينکه دوستان شما تا چه اندازه جالب مي باشند، هـمـسرتـان علاقه اي به حضور مداوم آنها در کنار شما ندارد. اگرچه ممکن است در روزهاي اول بروز ندهد ولي بالاخره صبرش تمام شده و شما را از اين کار منع خواهد کرد.

دروغ شماره 8

جم و جور کردن خونه را دوست دارم

اين هم از آن دروغ هايي است که همسر شما ممکن است در اوايل ارتـباط شـما بيان کند. اينکه "دوست دارم ظرفهاي نشسته را بشويم"، "لبـاسـهاي کثيف تو را شسته و اتو کنم"، ديري نخواهد انجاميد که اين دروغ او نير برملا خـواهـد شد و از شـما خــواهد خواست که نوبتی ظرفها را بشویید و زحمت جوربهایتان را خودتان بکشید.

دروغ شماره 7

من عاشق خانواده تو هستم

اگر مرد خوش اقبـالي باشيـد همـسرتان ممـکن اسـت دروغ نـگـويد که دوست دارد با خانواده شما رفت و آمد کند. اگرچه شايد او از آنها شما متنفر باشد ولي براي اينکه احساسات شما جريحه دار نشود راستش را نخواهد گفت. براي اينـکه عـلاقه واقـعي هسمرتان را نسبت به خانواده خود بفهميد کافي است به او بگوييد که مادرتان بـراي فردا شما را به نهار دعوت کرده و به عکس العمل هـمـسرتان توجـه کنيـد: اگر تمامـي عضلات صورتـش سـفت شـد و با يـک لبـخـند زوري زيـر لب و آرام گفت "خيلي خوبه" آنوقت نتيجه بگيريد که او کشته مرده خانواده تان نيست.

دروغ شماره 6

من عاشق ورزش هستم

اين هم از آن دروغـهاي روزهـاي اول زندگي است. او براي ايـنکـه نـشان دهـد با زنهاي ديگر متفاوت است و اينکه داراي علايق مشترک با شما ميباشد پا به پاي شما جلوي تلويزيون مي نشيند و تا دير وقت فوتبال تماشـا مي کنـد ولي بعد از گذشـت چـند ماه شکايتها شروع شده و متاسفانه ديگر نـخـواهيد تـوانسـت با خـيال راحـت بـه تماشاي فوتبال بنشينيد.

دروغ شماره 5

از اينکه مي گويي چاق هستم اصلا دلخور نمي شوم

فرقي نمي کند که شما چه مي گويـيد، در هر صورت او عـصبـاني مـي شود. اگر بگوييد که خيلي زيبا است متهم میشوید به دروغگویی چرا که او فکر می کند گفته شما صرفا برای آرام کردن او و نرنجیدن بـخاطر چربــیهای اضـافه اش اســت. از طـرف ديگر اگر اضافه وزنش را گوشزد کنيد قطعا" يک دعواي حسابي در اتاق نشيمن شما رخ خواهد داد.

دروغ شماره 4

حق با تو است

خيلي وقتها بحث و جدال شما با همسرتان با اين جمله او تمام مي شود: "باشه حق با تو ست، تو خيلي بهتر از من مي فهمي". همسر شما فقط براي بريدن صداي شما اين جمله را مي گويد در حاليکه هنوز اعتقاد دارد که حق با اوست و کسي که اشتباه مي کند شما هستيد و پيش خودش ميگويد: " بالاخره مي فهمه که اشتباه مي کنه" و سپس به دنبال دليلي براي توجيه حرفش خواهد گشت.

دروغ شماره 3

برايم مهم نيست که به زنهاي ديگر نگاه کني

اگرچه ممکن است همسرتان براي ايـنـکه وانـمود کند که زن خونسـرد و روشـن فکري است اين دروغ را بشـمـا بـگويد اما او دوست ندارد که شما حتي به يک ماکت زن مو قرمز پشت ويترين مغازه نگاه کنيـد. او مـي خـواهـد که نگاه شـما فقط به او باشد و نه ديگري. بنابر اين اگر او به شما گفت که مهم نيست و اذيت نميشود هيچگاه چشمان خود را بيش از اندازه به اطراف منحرف نکنيد چون در غيـر اينـصورت بايد منتـظر ضـربات محکم به سر و صورتتان باشيد!

 


 

نوشته شده توسط در جمعه هفدهم فروردین 1386 ساعت 14:26 موضوع | لینک ثابت


آیا عشق شما حقیقی است؟

 آیا عشق شما حقیقی است؟

اگر می خواهید از خصوصیات عشق حقیقی آگاهی پیدا کنید بهتر است سوال های زیر را در ذهن خود مطرح کنید:

  • آیا نسبت به کارهای یکدیگر صبور و شکیبا هستید؟
  • با هم به مهربانی برخورد می کنید؟
  • حس حسادت در رابطه شما جایگاهی ندارد؟
  • به وجود یکدیگر افتخار می کنید؟
  • فروتنی و تواضع از نقاط بارز ارتباط شماست؟
  • هیچ گاه اتفاق نیفتاده که با یکدیگر برخوردی گستاخانه و خشن داشته باشید؟
  • در جستجوی "خود حقیقی" طرف مقابل هستید؟
  • به آسانی که از دست هم عصبانی نمی شوید؟
  • از اشتباهات یکدیگر کینه به دل راه نمیدهید؟
  • با یکدیگر صادق و راستگو هستید؟
  • از یکدیگر محافظت و مراقبت می کنید؟
  • به هم اعتماد دارید؟

اگر پاسخ شما به سوالات مطرح شده "مثبت" باشد باید بگوییم که رابطه عاشقانه، با دوام و اصیلی را دنبال می کنید، اما اگر پاسخ شما به هر یک از سؤالات بالا "منفی" باشد آنوقت شاید بهتر باشد که کمی بیشتر در مورد ارتباط فعلی با شریک خود صحبت کنید.


 

نوشته شده توسط در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 ساعت 20:42 موضوع | لینک ثابت


دختره خوب.................

يه دختر خوب اولاً اصلاً پيدا نمي شه

يه دختر خوب هيچوقت زودتر از اينکه از شير بگيرنش عاشق نمي شه

يه دختر خوب بيشتر از 3 ساعت توي حموم نمي مونه

يه دختر خوب وقتي بلد نيست رانندگي کنه چرا بايد زور بزنه و با گل پسرا کل کل کنه

يه دختر خوب توي روي مامانش وانميسته و به خاطر قراري که داره (و سرکاره) 100000 تا دروغ نمي گه

يه دختر خوب از مثلاً 6 ساعت وقت کلاس خودش 5 ساعتش رو نمي پيچونه

يه دختر خوب يواشکي دست تو جيب باباش نمي کنه

يه دختر خوب دستمال دماغ باباشو برنمي داره بندازه رو سرش مثل روسري

يه دختر خوب با همسايشون که خوشگل تره لج نمي شه

يه دختر خوب به خاطر پوست و رنگ بدنش باباشو انقدر تو خرج نمي اندازه

يه دختر خوب وقتي معني ترانه هاي خارجي رو نميدونه مجبور نيست که واسه کلاس اونا رو گوش بده
يه دختر خوب توي قرار با پسر کلاس زورکي نمي آد و پدر کارمند بيچاره اش رو مديرعامل و رئيس قلمداد نمي کنه

يه دختر خوب ديگه به دختر افغاني ها حسودي نمي کنه

يه دختر خوب وقتي از پسري خوشش اومد و داشت از حسوديش مي ترکيد 10000 تا عيب و ايراد روي پسر نمي زاره

يه دختر خوب شب زود نمي خوابه که صبح زود بيدار بشه که بتونه صافکاري و نقاشي کنه
دختر خوب براي اينکه مورد توجه قرار بگيره اسمشو عوض نميکنه (صغرا= هاني - کبري= شاني)

يه دختر خوب از دماغ فيل نمي افته که نه؟

يه دختر خوب توي مسافرت به خاطر کسي که روش کليد کرده، باباشو توي منگنه قرار نمي ده که بابا تندتر برو!

يه دختر خوب عکسهاي پسر خوشگلا مانند حميد گودرزي شادمهر عقيلي و نخ سوزن محمدرضا گلزار رو به در و ديوار اتاقش نمي زنه

يه دختر خوب وقتي لباس آنچناني براي خودنمايي ندارد از همسايگانش قرض نمي کند


توسط : فرزانه

 


 

نوشته شده توسط در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 ساعت 16:32 موضوع | لینک ثابت


عاشقی مردا

ژست
1- دستش را به طرف گلويش برده و كراوات خود را صاف ميكند
2- يقه اش را ميزان ميكند
3- گرد و غبار فرضي روي شانه هايش را ميتكاند
4- آستين، پيراهن و لباسهاي ديگر خود را مرتب و صاف ميكند
5- موهايش را مرتب ميكند
6- قلاب كردن شست در كمربند                                                                       
7- اين عمل به معناي ابراز و بيان قدرت و صلابت مردانگي بوده و فرد سعي در نشان دادن قدرت و توانگري خود ميكند.
حالت بدن                                                                                                 
وضعيت بدن يك نشانه است، اگر او علاقمند باشد، به سمت شما قرار خواهد گرفت. اگر در حال نشستن پايش به سـمت شما اشاره نمايد، اين يك علامت خوب خواهد بود.
خيره شدن                                                                                               
خيره شدن به شما حتي چند ثانيه بيشتر از حد لزوم، همراه گشاد كردن چشم ها به معناي نشان دادن چراغ سبز است.
نگاه معني دار                                                                                       
 دست به كمر ايستادن
اين حالت ايستادن براي بزرگتر جلوه نمودن و ابراز آمادگي  براي گرفتاري و درگيري است!

توسط : فریبا


 

نوشته شده توسط در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 ساعت 16:29 موضوع | لینک ثابت


نگاه............

باسكوت مي توان نگاه را معنا كرد و آن را با عشق به دل

پيوند زد مي توان بهار را به ديدار برگهاي خزان زده برد و

براي رازقي هاي اميد از عطر دوست داشتن گفت مي

خواهم سكوت كنم و تنها به حرف نگاهت گوش كنم


 

نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 ساعت 12:43 موضوع | لینک ثابت


قلبم

بعضي وقت ها چشمام به قلبم حسوديش

مي شه مي دوني چرا؟ . . . چون تو

هميشه توي قلبمي ولي از چشمام دوري


 

نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 ساعت 12:41 موضوع | لینک ثابت


عشق

عشق يعني خاطرات بي غبار دفتري از شعر و از عطر

بهار عشق يعني يك تمنا , يك نياز زمزمه از عاشقي با

سوزو ساز عشق يعني چشم خيس مست او زير باران

دست تو در دست او


 

نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 ساعت 12:40 موضوع | لینک ثابت


نظرات شما....

این نظر رو که خانمی به اسم نسیم گذاشته حیفم

اومدکه شما نخونید......

من تنهائی رو اموختم که هیچوقت بهم خیانت نمیکنه... همدم لحظه های خوب تنهائیمه ... من عشق رو اموختم که نای زانوهای خسته ات میشه و تو رو از تمام کوها بالا میبره... من یاد گرفتم که عشق زوری نیست... اگه تو یکی رو دوست داری الزامآ دلیل نیست اون هم تو رو دوست داشته باشه...

من یاد گرفتم که خوب و بد بودن ادمها رو رفتارشون تعیین میکنه ... نه پولشون و نه رنگ پوست یا نژادشون.... من یاد گرفتم ارزش ادمها دونه ای یا کیلوئی نیست...  

از این نظر خوبتون تشکر میکنم...(خیانت)


 

نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 ساعت 12:32 موضوع | لینک ثابت


نظر....

این نظر رو که خانمی به اسم نسیم گذاشته حیفم

اومدکه شما نخونید......

 

خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد !



خیانت تنها این نیست که دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری



خیانت میتواند جاری کردن اشک بر دیدگان معصومی باشد !


 

نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 ساعت 12:28 موضوع | لینک ثابت


فکر میکنی خوشگلی

فکر میکنی خوشگلی ماهی منو دادی بازی........


 

نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 ساعت 20:1 موضوع | لینک ثابت


تو شهر ما بعضی ها فکر میکنن که کی هستن

فکر می کنن که خوشگلن یا این که فکر

می کنن دختر ملکه ی انگلستان   هستن وقتی که

بعضی ها از روی علاقه بهشون  پیشنهاد می دن

چون همه ی  پسرهای شهرمون  بهش پیشنهاد دادن

فکر می کنن همشون از روی علاقه هستش فکر نمی

کنن که برای یه چیز ای  دیگست  و بسیار خودشون رو

میگیرن

 

 


 

نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 ساعت 20:0 موضوع | لینک ثابت


یه شوخی .........................

يك دوست دختر مثل يك آدامس است... جويدن طولاني هر آدامسي به‌جز بيمزه شدنش حاصلي ندارد. هيچ وقت آدامس نيم‌خورده‌ي كسي را به دهان نگذاريد. داشتن آدامسي كه نتوني بازش كني با نداشتنش هيچ فرقي ندارد. آدامس زياد مانده ارزش جويدن ندارد. هر از چندي به دندانهايتان هم فرصت استراحت بدهيد. به هرحال آدامستان را مي‌توانيد عوض كنيد ولي دندان هايتان را نه. به چشيدن طعم تنها «يك» آدامس اكتفا نكنيد. آدامسها در شكل ها، قيمت ها و مزه‌هاي مختلف ساخته مي‌شون


 

نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 ساعت 19:34 موضوع | لینک ثابت


داستان آقا رضا

با عرض سلا م خدمت شما دوست عزيز

 

من رضا 18 ساله متولد تيرماه 1367از آذربايجان شرقي يكي از بازديدكنندگان اين وبلاگ زيبا و عالي ، هستم من مثل هميشه براي چك كردن آيديم رفتم اينترنت طبق معمول چندتا آف برام گذاشته بودن كه يكيشون اين بود ( با سلام وبلاگ www.khiyanat2.blogfa.com  افتتاح شد . از كساني كه داستان يا خاطره اي در باره خيانت دارند براي ما به آدرس ...... بفرستيد .) منم كه كشته داستان و خاطره در اين باره بودم زود رفتم به آدرس داده شده كه همين آدرسي كه شما الان اينجاييد هست . ديدم يه چندتا خاطره درباره خيانت و چندتا شعر هست كه اول رفتم دنبال خاطره ها  كه از داستاني كه آقا علي رضاي گل فرستاده بود شروع كردم بنده خدا وضعش خيلي بد بود خوب به اون كه فكر  ميكردم ميديدم ما بازم برديم . منم كه تازه از تنها كسي كه بهش اعتماد داشتمو ميخواستمش به دلايلي كه تعريف ميكنم ازش جدا شده بودم به اين فكر افتادم كه منم  خاطره خيانتي كه در حقم كرده بودن رو براتون بنويسم . دوستان من بجاي اسم همون كسي كه گفتم يه اسم ديگه مثلا  ليلي  من ميخواه با اين كارم بگم كه درسته منو فوروخت اما من  اين كارو به هيچ وجه انجام نميدم اين داستانم براي اين كه براي ديگران درس عبرتي باشه نوشتم تا آدمفروشي هم ياد بگيرن .

اين خاطره ما برميگرده به 3 سال پيش يعني سال  1382كه عشق و عاشقي من و ليلي شروع شد منو اون يه رابطه دور فاميلي با هم داشتيم كه  بيشتر همين  باعث دوستي منو ليلي شد . من اونو تو يكي از مراسم عروسي فاميلامون ديدم كه ازش خوشم اومد بعد از هزار خواهش و تمننا آخرش دختر خانوم با هزار ناز و عشوه جواب بله رو دادن منو اون خيلي هم ديگرو دوست داشتيم من از اين كه كسي از رابطه ما با خبر بشه خوشم نمي اومد  اما ايشون فكر كنم ميخواست همه دنيا با خبر بشن نمي دونم چرا اما ميدونم ميخوااست  خودتون بخونين ميدونين ، شايد تا حالا دخترا و پسراي زيادي رو ديديد كه با هم رابطه داشتن اما خيلي كوتاه بوده اما نه منو ليلي خيلي همديگرو دوست داشتيم يعني الان نميتونم بگم چون شايد نظر من اينه و اون اصلا منو دوست نداشته . سالها همينطور سپري ميشد و نمي دونم چرا اما حس ميكردم ديگه ليلي من اوم ليلي قديمم نيست از اين رو به اون رو شده بود ؛ همونطور كه گفتم ديگه همي فاميل باخبر بودن كه منو ليلي همديگرو دوست داريم و همه بهم ميگفتن آخرو عاقبت نداره ولش كن خودتون خوب ميدونيد ديگه  از همين هرفهايي كه آدمو كفري ميكنه ؛ فاميل از يه طرف بهم تعنه ميزد و بابام و مامانم از يه طرف ديگه كه ميگفتن اگه ولش نكني اگه دوباره بفهمم رابطه دارين فلان ميكنمو بهمان ميكنم منم كه ليلي رو دوست داشتم رو همه فاميلو خانوادم وايسادمو گفتم ميخوام كسي هم نميتونه نه بگه چون من ميخوام راستي اينم بگم كه من تنها پسره بابامم و اينم بگم كه كسي تو خانواده نميتونه رو حرفي كه بابام ميزنه چيزي بگه اما من برا اولينو آخرين بار جلوش به خاطر كي ... هه .. ليلي كه اگه ميدونستم اينتوري دوستم داره گو ميخوردم جلو بابا م وايميستادم آخه بابامم به خاطر يكي پسر بودنم چيزي بهم نميگه ؛داستانه من اينطوري گذشت تا سرنوشت گذشت و گذشت نوبت ليلي رسيد اين بار بايد اون جلو خانوادش درميومد و تا بفهميم كي رد ميشه ليلي يا من كه پيروز بودم( البته لااقل فعلا ) يه روز مثل روزاي ديگه رفتم تا چك آف كنم ايديمو كه ديدم ليلي برام يه چندتا آف ناقابل گذاشته ؛ خوندم حدس بزنيد چي بود  ليلي اگه تو بخوني ميدوني الان چييه نه ؟ اره درسته گفته بود ( رضا تكليف منو روشن كن ) البته قبل از اون صحبتش بود كه ميگفت پسر عموش اموده خواستگاريش  ؛ من يه لحظه كه اينو خوندم يه سردرد رفتم كه نگو نشنو فقط بخون اون شب با هزار مصيبت 1 ساعت  خوابيدم صبح زنگ زدم تا ببينم جريان چيه كه ديدم گريه ميكنه منم باهاش با تمام غورور مردونم زدم زير گريه گفت كه بابابش تهديدش كرده و گفته يا من يا رضا منم عين همينو گفتم ( خودداني ) كه گفت خوب تموم كنيم چيميشه .. ديگه ندونستم چي گفت فقط ميگفتم آره كه آخرش گفت منو ببخش خداحافظ . ببين ليلي اگه يه روزي ايني كه من نوشتمو خوندي نگو يكترفه قضاوت كردم نه درسته درسته ؛  اونوقت  بود كه فهميدم كه بابام چي ميگفت كه ولشكن منم جلوش وايستادم اما ليلي با يه تهديد گفت باشه بابا  .. اونوقت بود فهميدم كه خنچر از پشت خوردن يعني چي آدمفروشي به چي ميگن ميدونم از اين خاطره من چيزي نفهميدين چون من كه نوشتن بلد نيستم . اما اينو حتماَ ميفهمين : هيچوقت و هيچ جا به هيچ وجه به هيچ كسي اعتماد نكن دل چيز كوچيكي نيست به كسي كه اعتماد نداري ميسپاريش .

 ممنون از اين كه خاطره منو خونديد ممنون ميشم در باره اين خاطره نظرتونو بدونم .

فرستنده : رضا sareban_20  yahoo id:


 

نوشته شده توسط در شنبه دوازدهم اسفند 1385 ساعت 18:15 موضوع | لینک ثابت


دوسته خوبم....

سلام خدمته همه دوستاي گلم  ببخشيد كه چند وقته كه وبلاگ رو به روز نكردم به زودي داستانهايه جديدو كل چيزه باحال براتون مي ذارم نظر يادتون نره.......


 

نوشته شده توسط در چهارشنبه نهم اسفند 1385 ساعت 15:53 موضوع | لینک ثابت


دوستی

به ياد داشته باشيم:جان فدا کردن براي دوست چندان مشکل نيست،پيدا کردن دوستي که ارزش جان فدا کردن را داشته باشد مشکل است

 


 

نوشته شده توسط در جمعه سیزدهم بهمن 1385 ساعت 12:56 موضوع | لینک ثابت


شما

شما هم متوانيد داستان خود را به اي ميل مدير وبلاگ بفر ستيد    با تشكر خيانت


 

نوشته شده توسط در یکشنبه هشتم بهمن 1385 ساعت 13:6 موضوع | لینک ثابت


تنها


من همون تنهاترينم که دلم رو به عشق تو سپردم

 

تو همون اميد بودنی که به اميد تو هنوز نمردم

 

من همون خيلی ديوونم که هميشه عاشقت ميمونم

 

تو همون معشوق نابی که روز و شب اسمتو ميخونم

 

من همون خسته ترينم که ديگه طاقت دوريتو ندارم

 

تو همونی که آرزومه دست تو دست گرم تو بذارم

 

من همون دريای دردم که ميخوام دورت بگردم

 

تو همونی که اگه بخندی منم با خنده هات ميخندم

 

من همون عاشق ترينم که اگه بخوای واست ميميرم

 

تو همون فرشته نجاتی که يه روز ميای و نميذاری من بميرم

 

من همون بدون ماهم که حتی ستاره هم ندارم

 

تو همون ماه و ستارم که با تو ديگه هيچی کم ندارم

 

 khoksheleh ?

برخیز تا بهار جوانه کند

منبع:وبلاگ آقا سعید


 

نوشته شده توسط در شنبه هفتم بهمن 1385 ساعت 20:20 موضوع | لینک ثابت


تحقیر

به نام حضرت دوست          كه هر چه داريم از اوست

يكي بوديكي نبود!

يه پسره بود كه خيلي سر به زير بود وبه قول بروبچ بي خيال همه چيز بود.روزي سر يه ماجرايي

يكي رو مي بيني كه خيلي ازش خوشش مياد ولي مثله هميشه بي خيال مي شه.ولي اين بارمي بينه كه نمي تونه بي خيال بشه ويه راهي رو پيدا مي كنه كه بتونه باهاش حرف بزنه و موفق مي شه.

فكر ميكنه كه اون هم دوستش داره ولي در كمال ناباوري مي بينه كه اون دوستش نداره و دوست داره

تحقيرش كنه وبه  قول بروبچ حالش رو بگيره و پسره  مي بينه كه هيچ خبري از دوستي نيست.

پسره بارها غرورش رو كنار ميزاره و بلاخره بعد ازكلي تحقير شدن به هش نزديك مي شه

وفكر ميكنه كه اخلاق دختره خوب ميشه ولي مي بينه خبري نيست.واز شدت علاقه اي كه به اون داشت هر كاري كه مي گفت انجام ميداد. يه روز اتفاقي مي فهمه كه اون با همه اين رفتار رو داره.وبه غير اون با پسرها يه زيادي حرف ميزنه.از دختره مي پرسه كه چرا اين كا ر رو مي كنه.با جواب هاي تندي رو به رو ميشه و خلاصه دختره قضيه رو به پسره مي گه كه من يه دوست پسري داشتم كه خيلي دوستش داشتم ولي اون من رو ول كرد ومن هم از اون به بعد عقده اي شدم و بعد تصميم  گرفتم كه از همه يه پسر ها انتقام بگيرم وتو هم يكي از اون هايي  من نفهميدم چرا من  كه فقط به خاطره  دوست داشتن يكي اين بلا سرم اومد.و دختره با جوابها و بها نه هايه

كه از پسره مياورد مي خواست كه هر چه بيشترپسره رو تحقير كنه.و با حرف هايه خيلي زشت كه مي زد مي خواست پسره رو به خاطره كا ري كه نكرده مجا زاتش كنه.

پسره هنوز باور نداره چرا اين كار زشت رو با اون كرده جرمش چي بوده به خاطره كاري كه نكرده اين چنين بد مجازات بشه وبه خاطره اين كه  اون رو خيلي خيلي

دوست داشت و به اون دل بسته شده بود اين كار زشت رو دختره باهاش كرده از نظر من

اين بد ترين خيانتي بود كه به دوست من  ( يعني همون پسره) كرده و اميد وارم يكي اين

بلا رو شايد بد تر از اين رو سر خودش بياره...........حالا هم كه حالاست وقتي دوست من رو ميبينه روش رو اون وري مي كنه!

تشكر ميكنم كه اگه اين رو تو وبلاگتون بذاريد..................................................


 

نوشته شده توسط در شنبه هفتم بهمن 1385 ساعت 20:18 موضوع | لینک ثابت


با سلام

داستان يا خاطره اي كه من   براي شما عزيزان نقل ميكند ، در سال 1379 روي داده . من وقتي از اين وبلاگ بازديد كردم به اين فكر افتادم كه داستان خودم را براي خواندن شما عزيزان بنويسم و يه چيزُ از شما  طلب كنم اونم اينه كه اين داستان رو تا آخرين كلمش بخونيد و قضاوت كنيد كه تو اين داستان كودوم يك از ما مرتكب اشتباه شده ايم . اين رويداد برميگرده به سه سال پيش يعني موقع اي كه من و پروانه البته اسم اون پروانه نبود اما من به خاطر اين كه راحتتر بنويسم يه اسم براش انتخاب كردم ، خوب ميگفتم همين سه سال پيش بود كه منو پروانه باهم رابطه داشتيم يعني به قول گفتني عــــــاشق هم بوديم ، داستان از اينجا شروع ميشه كه منو پروانه با هم رابطه فاميلي داشتيم و باهم رفت و آمد ميكرديم منو اون از كوچيكي با هم بزرگ شده بوديم و هميشه با هم بوديم مثل يه خواهرو برادر اين رابته  ما دوتا رو روز  به روز به هم نزديكتر و حس وابستگي مارو به هم بيشتر ميكرد تا كار رسيد به سال 1379 سالي كه نوروزش منو پروانه با هم رابطه عشقولانمونو شروع كرديم به صورتي كه اگه يه روز همديگرو نميديديم ميتونستيم به راحتي طعم تلخ مرگ بچشيم و به صورتي كه هيچكس از اين رابطه ما با خبر نبود به غير از منو پروانه  روزها و شبها و ماهها و سالهاي خوبي  رو اون با داشتن من منم با داشتن اون سپري مي كرديم  تا سال 1383 اون اتفاقي كه نبايد مييفتاد افتاد من اين روزا حس ميكردم پروانه ديگه دوستم نداره و ديگه براش مهم نيستم ،راستي من فراموش كردم كه اينو بگم كه منو پروانه بيشتر از طريق اينترنت ( چت) با هم رابطه برقرار ميكرديم يه روز كه من براي خوندن آفام رفتم يه آفي برام از يه آيدي ناشناس اومده بود كه تموم زندگيمو ازم گرفت اگه من ميدونستم با ارسال اين آف به پروانه اونو از دست ميدم به هيچ وجه اين كار رو نمي كردم . آره ارسال كردمو زندگيمو داقون كردم با دست خودم خودمو تو يه چاهي كه راهي به بيرون نداره انداختم ، اون آف اين بود يه شعر كه متن اعدام پروانه بود كه مننم مهر تائيد روش زدم ( به من میگفت :آنقدر دوستت دارم که اگر بگویی بمیر می میرم... باورم نمی شد... فقط یک امتحان ساده... به او گفتم : بمیر...! سالهاست در تنهایی پژمرده ام ... کاش امتحانش نمی کردم  ) نميدونم چرا و به چه علت اما انگار زمين و زمان براي حصار جدايي ميان ما عهد بسته بودن من اون روز باشگاه داشتم اون متنو براش فرستادم بعدشم رفتم باشگاه من يادم نبود به پروانه بگم كه امروز ساعت 14 باشگاه دارم آخه پروانه ساعت 14 هميشهonبود تا چت كنيم اما من يادم رفته بود كه بهش بگم  نياد از شانس خوبي كه ما داشتيم اومده بود و آف مارو خونده بود و چون من نبودم فكر كرده بود هستم و جواب نميدم جوابرو برام فرستاده بود. من از باشگاه ساعت 17 رسيدم خونه مامانه پروانه هميشه شيفت ظهر بود معلم بود بابشم از شانس ما تو اداره شيفت بوده به جاي يكي از دوستاش ميبينيد از شانس من همه چي براش مهيا بود تا همه  چيرو تنهايي تموم كنه ( بدون من ) من رسيدم خونه رفتم سر كامپيوتر تا ببينم اگه بشه  زنگ بزنم آخه من از اينترنت براش اس ام اس ميزدم اول گفتم برم چت ببينم كي هست كه ديدم يه آف دارم اونم از پروانست كه نوشته بود(  من ميرم تا ثابت كنم ) . يه لحظه دنيا برام قد يه سر سوزن شدفكر كردم كه يه شوخيه من تحمل اين شوخي رو هم نداشتم يه هو فكر كردم اتاق مي چرخه دورسرم من يادمه كه يه لحظه افتادم   بعد كه چشم باز كردم ديدم تو بيمارستانم فهميدم كه  از حال رفته بودم . ميخواستم از جام بلند شم كه بابام سر رسيد مامانمو صدازد بيرون منم تعجب كردم كه چرا بابام مامانم رو صدا كرد بيرون من به زور از جام بلند شدم در حالي كه سرم گيج مي خورد رفتم طرف  در گوش وايستادمو همه چيز رو شنديدم كه بابام  گفت :( پروانه خودكشي كرده اينبار ديگه از حال نرفتم رفتم تو يه عالم ديگه همينجور مات مونده بودم بابامو مامانم برگشتن كه تو اتاق منو پشت در كه خشكم زده بود ديدن من نميدونم چي شد و چي گذشت به جز اين كه عين يه آدم فلج يه گوشه نشسته بودمو ازبابته شك گريه هم نمي كردم اصلا باورم نمي شد كه پروانه اهل اين بچه بازييا باشه من بعد از 4 ماه به زوره دارو و هر كوفتو زهرماري ديگه يكم درست شدم اما بازم تو اون هپروت بودم ... بعد از اون ماجرا من هميشه شبا برا ديدن پروانه ميرفتم سر خاكش تا براش فاتحه بخونم اما نه با احساس عاشقي بلكه با يه حس نفرت از پروانه من بازم تنهاش نذاشتم اما اون با يه بچه بازي حق داشتنشو ازم گرفت من تا اولاي بهمن كه سر خاكش ميرفتم كسي باخبر نبود تا روزي كه برف باريد من وقتي رفتم  ديدم برف رو قبر پروانرو گرفته تميزش كردم البته اين بار عصر رفته بودم بازم از شانس بدم بعد از من مامانو بابايه پروانه اومده بودن  و مامانه پروانه از اين كه كي رو قبر پروانروكي  تميز كرده بوده مشكوك شده بود منم كه تو عالم هپروتم نمي فهميدم تا فرداش كه مامانش كشيك ميداده ميبينه كه من اومدمو نشستم سر قبرش من مشغول دادن فاتحه بودم كه ديدم مامانش كنارمه اولش ترسيدم اما بعد كه نشست يكم اروم شدم ازم پرسيد منم تمام ماجرارو براش تعريف كردم وقتي فهميد يه سيلي بهم زد و رفت خوش بختانه به باباش راجب اين موضوع چيزي نگفته بود مامانه پروانه هم خيلي خانومه خوبي بود يه روزما رفته بوديم خونه اونا منو صدا زد تو يه اتاق و ازم عزر خواست و گفت ديروز پروانه ديروز امده بوده به خوابشوازش خواسته بوده كه اين موضوع بين من و اون بمونه حالا از اين ماجرا منو مامانش و شما كه ميخونيد  خبر داريد. (مي دونم كه قصه ي من وپروانه مثل تو فيلم هاست اي كاش  من هم مثل شما اين فكر رو مي كردم كه اين هم يه فيلمه اما نيست اين داستانه وا قعيه منو پروانست هنوز منتظرم كه از اين خواب  وحشتناك  بيدار بشم اما اين يه حقيقت اي كاش پروانه به خاطر خونوادش هم كه بود اين كار بچه گونه ي ساده  رو نمي كرد شايد اين براي شما يه خيانت نباشه اما براي من يه خيانته كه پروانه من رو تنها گذاشته حالا من هستم و يه عالمه خاطره وتنهاي من كه با بودن هيچ كس جبران نمي شه )

ز  ر من اين داستانو نوشتم تا از شما يه چيز رو طلب كنم شما يه داوري كنيد و بگيد كه كودوممون مقصر هستيم .منتظر نظرات شما هستم . ممنون ميشم قاضي باشيد.


 

نوشته شده توسط در شنبه هفتم بهمن 1385 ساعت 20:17 موضوع | لینک ثابت


بگم................

بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم..♥.. چون دنيا يه روز تموم ميشه. .♥.. نميخوام بگم که مثل گلي. .♥.. چون گل هم يه روز پژمرده ميشه. ♥.. نميخوام بگم که سياهي چشمات مثل شبهاي پر ستاره اس. ♥.. چون شب هم بالاخره تموم ميشه.. ♥. نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالي. ♥.. چون اب که هميشه پاک نميمونه.. ♥. نميخوام بگم که

اگه من و تو دو تا برگ باشيم هنگام خزان من زودتر از تو مي شکنم تا زماني که مي ‌افتي در  آغوشم بگيرمت


 

نوشته شده توسط در جمعه ششم بهمن 1385 ساعت 14:49 موضوع | لینک ثابت


در اين دنيا كسي بي غم نباشد ... اگر باشد بني آدم نباشد .../ بيا اي بي وفا بر ما وفا كن ... اگر تركت كنم     لعنت به ما كن ../ هر كس كه تو را ز من بگيرد ... شب تب كند و سحر بميرد .


 

نوشته شده توسط در جمعه ششم بهمن 1385 ساعت 14:48 موضوع | لینک ثابت


از كسي كه دوستش داري ساده دست نكش.شايد ديگه هيچ كس رو مثل او دوست نداشته باشي.و از كسي كه دوستت داره بي تفاوت عبور نكن.شايد هيچ وقت هيچ كس تو رو مثل اون دوست نداشته باشه.


 

نوشته شده توسط در جمعه ششم بهمن 1385 ساعت 14:40 موضوع | لینک ثابت


سلام

مي خوام خيانتي كه دوست دخترم در حق من كرده رو به شما بگم كه شايد شما هم دچاراين جور خيانت نشين.

من تو پارك داشتم با دوستام قدم ميزدم كه ديديم كه يه دختر خانوم داره با دوستاش قدم ميزنه خلاصه ما ديديم خيلي ازشون خوشمون اومدورفتيم دنبالش كه با هاش دوست بشيم  شماره ر و ازش بگيريم

ولي موفق نشديم اين وضعيت چند روزي ادامه داشت كه بالاخره به كمك يكي از بچه ها موفق

شدم با كلي دنبالش وافتادن كلي ناز و افاده اون  قبول كردكه  شماره ي همراهش رو بده تو دلم مي گفتم كه كي مي دونست من

مي تونم با اون دوست بشم وقتي داشتم شماره رو مي گرفتم تو دلم عروسي بود قلبم 200ميزد.

از تو چشاش مي خوندم كه اون هم ا ز من خوشش مياد من هم كه  خيلي خوشحال شده بودم به بچه ها يه ثوره حسابي دادم و كلي حال كرديم .از فردايه اون روزمن به هش زنگ ميزدم و اون به من زنگ ميزدم .فكر مي كردم از من ديگه خوشبختر تو دنيا نيست. يه روز تو خونه نشسته بودم كه تلفنم زنگ زد  خواستم كه برم گوشي رو بردارم ديدم خواهرم فوري رفت و گوشي رو بر داشت من هم به دوست دخترم گفته بودم اگه كسي گوشي رو بر داشت يه جوري بپيچونه و قطع كنه اما نمي دونم كه اين بار چرا اين كار رو كردوصحبت كرد گفتش امير خونست وخواهرم با تعجب گوشي رو داد دستم گفت كه يه دختره من هم گرفتم دستم ديدم اره خود مريمه خواستم گوشي رو قطع كنم ديدم ضايع ست با مريم حرف زدم .ديدم خواهرم از رو نرفته وايستاده داره من رو نگاه ميكنه من هم با كلي خجالت با مريم داشتم حرف ميزدم ده دقيقه باهاش حرف زدم گوشي رو گذاشتم .خواهرم گفت كي بود من گفتم به تو چه گفت باشه به بابا مي گم من فكر كردم دوروغ مي گه شب شد بابام كه رسيد خونه خيلي هم عصباني بود تازه نشسته بود كه خواهرم پريد  جلوش گفت كه من داشتم با يه دختر حرف ميزدم بابام كه نمي دونم كه از كجا عصباني  بود يه كشيده چسبوند تو صورتم من هم تو رو بابام وايستادم وجوابش رو دادم كلي باهم دعوا كرديم  من هم عصباني شدم لباسم و پوشيدم زدم بيرون رفتم پارك هميشگي يكي از دوستام رو ديدم بعد از احوال پرسي گفت چرا ناراحتي من هم قضيه رو گفتم دوستم گفت بيا يه چيزي نشونت بدم من رو برد اون طرفه پارك يه صحنه اي رو ديدم كه سرم داشت سوت مي كشيد.ديدم مريم با يه پسر نشستن گل مي گنو گل مي شنون رفتم پيش مريم گفتم اين كيه گفت به تو چه گفتم من الان به خاطره تو با بابام دعوا كردم گفت مي خواستي دعوا نكني تو دلم مي گفتم اين همون مريمه كه مي گفت من به جز تو به هيچ كس فكر نمي كنم.به مريم گفتم چرا اين كار رو با من كردي جوابم رو نداد و گردنبندي كه به هش داده بودم كندو انداخت طرفم گفت تو ديگه برام ارزشي نداري  برو من هم داشت حالم به هم ميخورد.تو دلم

مي گفتم  كه اين واقعا مريمه   اما بود من هم يه نگا به هش كردم ورفتم مي خواستم ديگه نباشم تو اين دنيا  دوستم دستم رو گرفت برد يه گوشه اي به من گفت من از مريم امار گرفتم ديدم اين اين طوريه هر چند وقت يه بار با يه پسره دوست ميشه وبعد از كلي تيغ زدنش ولش مي كنه. بعد از كلي حرف زدن با دوستم من هم آروم شدم بر گشتم خونه  از بابام عذر خواستم وديكه دنباله مريم نرفتم اين داستانه من و مريم..............  يه پيشنهاد برايه هميه دوستايه گلم ا به خاطره دوستون تو  روي  پدر ما درتون واي نسين هميشه يه دوستي پيدا كنين كه بدونين هميشه به شما وفادار باشه شما هم به هش وفادار باشين . با تشكر امير............................


 

نوشته شده توسط در جمعه ششم بهمن 1385 ساعت 14:36 موضوع | لینک ثابت